به گزارش روابط عمومی اداره کل نوسازی،توسعه و تجهیز مدارس استان مرکزی، در پی حملات رژیم صهیونیستی به خاک کشورمان، مراکز آموزشی در خمین نیز مورد هدف قرار گرفت و مدرسه عارفه یکی از مدارسی بود که به طور کامل تخریب شد.به گفتگو با مدیر مدرسه نشستم تا روایتی از این رویداد را بازگو کنم .
صدای خنده ای که خاموش شد
کودکان، معلمان و مدیرانی که عمر و عشقشان را در کلاسها جا گذاشتهاند، حالا از پشت پنجرههای خانه به جای تخته و نیمکت، ویرانههایی را مینگرند که روزی نام مدرسه داشت. در پی حملات رژیم صهیونیستی به خاک کشورمان، سه مدرسه و یک اردوگاه در خمین تخریب شدند از اینرو حمیدرضا خانمحمدی، رئیس سازمان نوسازی مدارس کشور، به همراه ابوالفضل هندویان و رضامظهری مدیرکل نوسازی مدارس استان مرکزی ،مجتبی ربیعی معاون مشارکت های مردمی نوسازی استان،شاهوردی مدیر آموزش و پرورش خمین به خمین رفتند تا از نزدیک شاهد زخمهای شهر باشند.
دیوارهای مدرسه عارفه دیگر قامت راست نکردند. جاییکه تا دیروز صدای خنده بچهها میان حیاط میپیچید، حالا سکوتی سنگین سایه افکنده، تنها باد از میان دفترهای خاکگرفته عبور میکند و ورقهای پاره را در هوا میرقصاند.
مدیر مقاومت خانم شکری، مدیر مدرسه عارفه، با چشمانی ورمکرده از گریه، کنار دیوار شکسته ایستاده بود. دفتر بچهها را از خاک بیرون میکشید، کیفهای عروسکی دختران کوچک را برمیداشت، همانهایی که تا دیروز با لبخند راهی کلاس میشدند و امروز در خانه غمزدهاند. برایمان پیامی از دانشآموزان پخش کرد؛ صدایی کودکانه، بغضآلود و صادقانه که گفت: خانم مدیر، من از نابودی مدرسهمون خیلی ناراحتم… بهنظرتون تا مهر سال بعد دولت مدرسمون رو درست میکنه؟ سؤال سادهای بود از دلی کوچک، اما زخمی بزرگ بر قلب تمام کسانی که شنیدند. کودکی که هنوز معنای جنگ را نمیداند، اما درد ویرانی را با گوشت و پوستش حس کرده. مدیر از سرایدار مدرسه گفت: زنی ساده که با عشق اتاق کوچکش را مرتب کرده بود، خوشحال از داشتن سقفی آرام. اما حالا، تنها چیزی که از اتاقش مانده بشقاب شکستهایست روی زمین. و اینجا خمین است، شهری که کودکانش بیگناه ایستادهاند در برابر نفرت دشمن. مردمانی مظلوم و شریف که زمینشان زیر آتش لرزید، اما روحشان استوارتر از همیشه باقی ماند. کودکان ما با دستان کوچک خود، مشت بر آسمان گره میکنند و با صدای لرزان اما محکم میگویند: «مرگ بر آمریکا!» شاید ترامپ را هرگز ندیده باشند، اما خوب او را شناختهاند؛ از میان خاکستر مدرسههایشان، از دفترهای پاره، از دل مادرانی که دیگر لبخند نمیزنند. اما در دل ویرانی، هنوز امیدی جوانه زده است. امید بازسازی، امید به روزی که دوباره صدای زنگ مدرسه بلند شود، و خندههای کودکان در حیاط مدرسه عارفه دوباره به گوش برسد.